چیزی از دوریت نگذشته است ولی دلم چنان برای
تو و مهربانیت تنگ شده که می خواهم بهنه ای بیابم
و از این کویر بی وفایی بگریزم و به آن سویی که تو
آنجایی پا بگذارم.
آغوشت را به رویم باز کن تا در بیابان بی وفایی اسیر
دست تنهایی نشوم.
من تشنه ام و هیچ چیز مگر عشق تو سیرابم نمی کند
مهر تو چه آرام بر دیوارهای نامرئی قلبم نشسته است
نگاهت چه آبی است انگار آسمان خودش و رنگش را
به تو بخشیده است.
دلت چه پاک است پس بگذار با تمام وجودم و با همه ی
دردها و غم هایم و با همه ی عشقم فریاد برآورم که
"دوستت دارم"
آيا مي داني در فراق تو مي سازم و مي سوزم
آيا مي داني بي تو عالم برايم پوچ و بي معني است
آيا مي داني كه قصه هايم بي تو بي معني است
آيا مي داني كه چراغ قلبم در فراق تو خاموش است
آيا مي داني كه رشته افكارم در فراق تو از هم گسسته است
آيا مي داني كه بي تو جسمي بي روحم ، دلم مي گيرد
آيا مي داني چرا دلم مي گيرد
چون فقط تو را مي طلبم
وقتي تو نيستي دلم مي گيرد
چون فقط با تو زنده ام
پس بايد اين حق را داشته باشم كه داراي دلي پژمرده باشم
چون
نيازم نيست
روحم نيست
خواسته ام نیست
بهترينم نيست
پس در هجران تو همچون شمعي مي سوزم
باز هم دلم مي گيرد
تا لحظه اي كه تو در كنارم باشی و وجودت را حس كنم
من در چشمان سیاهت غرق می شوم
تو وسعت دریا ها را به من می سپاری
من اقیانوس را در های های گریه هایم پنهان می کنم
تو شبهایم را اینچنین می سازی و من شبهایت را آنچنان ...
های هایم را سر می دهم وغرق می شوم در چشمان خیال انگیزت!
رویاهایت را از من مگیر
من در این سرزمین خاکی بی ذوق فقط ترا می شناسم ...
مرا بشناس !
من تمام زندگیم این است که ترا تکرار کنم ...
ای وسعت دریا ها را به من سپرده چشمهایت را از من مگیر
من با چشمان زیبایت نفس می کشم
و ریه هایم را با عطر نمناک چشمانت پر و خالی می کنم!
امشب در اوج خواستن هستم
در اوج عاشق بودن ...
امشب بهترین نغمه را برایت می سرایم ...
ای مرا به وسعت دریا ها سپرده
مرا غرق کن ...
من لایق توام!
برای تو می نويسم برای نگاه زیبایت
برای شيرينی عشقی که در دلم هر لحظه بیشتر شعله می کشد
قلبم را از دورنگی های روزگار پاک نمودم تا عشق پاک تو را در قلبم جاودانه کنم
شور زندگی و امید را با بودنت حس می کنم
حس زیبای تو را داشتن بی هيچ ترسی از دوری
بی هيچ ترسی از انتظار تلخ عشق
برای تو می نویسم تويی که قلبم را بی هيچ بهانه از آن خود نمودی
برای تويی که دوستت دارم
عزیزم برای تو مینویسم تو ............
با تو بوده ام
همیشه ودر همه جا
با تو نفس کشیده ام .با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنان که جسم از روح !
و زمین را از آسمان
و درخت را از آفتاب
تو دلیل حیات من بوده وهستی
وچنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
که علت بودن من .تو هستی
پاسخ من به آغاز وپایان زندگی این است
ای عزیزم ((همیشه با تو))
بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو
از حرارتت بميرم بگيرم عطر تنتو
واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنياست
ساز آشنای قلبت خوشترين آهنگ دنياست
منو که بغل بگيری گم ميشم تو شهر رويا
بند مياد نفس تو سينم مثل مجنون پيش ليلا
به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا
بغلم کن تا نميرم بی تو، تو دستای سرما
مثل دامن فرشته شب ما قديس و پاکه
حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه
بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگيرم
سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگيرم
جز سرانگشتهای گرمت تن من عشقی نديده
دست بكش رو گونه ی من ، منو خواب كن تا سپيده
در میان صفحه های زندگی
یک شبی من وتو با هم
راز گل مریم را معنا می کنیم
تا در میان تمام رنگها
رنگ زندگی وعشق روپيدا کنیم
در سفری که کوله بار آن
فقط یه سبد پر از محبت است
من به دنبا ل یه آشیانه کوچک
خالی از حسد می گردم
پس...!
با من باش
ای همیشه بهار من
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که قلب کوچکم با تو چه حال می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که لحظه های من بی تو سراب می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام بغض و کینه ام با تو چه پاک می شود.
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام زخم های من با تو شفامی شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین حضور عشق در دلم با تو کمال می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام شور و عشق من بی تو تمام می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که لحظه لحظه ام با تو شراب می شود
شراب عشق تو و من سکر مدام می شود
تمام نا تمام من با تو تمام می شود ......
من نو رو با همه احساس با همه ی اشکهای دلتنگیم
با همه ی خاطره ها با عطر گل یاس
با بوسه های پر احساس
با قلبی پاک و عاشقانه که برات میسوزه
با اشکهای که ریختم با ثانیه های که بدون تو سپری شدن
بهت میگم دوستت دارم
با قلبی پر از زخم دلتنگی
عاشقانه هایم رو برایت میگویم تا واژه احساس رنگ غربت نگیره
اما توی دلم همیشه نسیم تنهایی می وزد
دوستت دارم گل من ...

آن زمانی که نگاه ها با هم بیگانه اند
در دنیایی که نا مردی ها بی شمار و دلسوزی ها
اندک اند به روزگاری که بازارش خریدار وفا نیست
مژده ات می دهم که تا آخرین نفس
وفادارم و عاشقت می مانم