خوشبختی تو را صدا می زند...
احساس می کنی در بندی؟
احساس می کنی راهی نیست؟
می خواهی بدانی خوشبختی کجاست؟
گاهی زمان را گم می کنی...
گاهی خود را به غفلت می زنی...
آرزوی عشقی جاوید می کنی...
می خواهی بدانی راز خوشبختی چیست؟
آن راز تو هستی...
دنیا در دستان توست...
باور کن...
هیچ اسارتی نیست...
چشمهایت را باز کن...
خوشبختی تو را صدا می زند...
خدایا: من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری!
هیچ می دانی كه بزرگوار آن است كه گمشده ای را به مقصد برساند ؟
پس ای خدا!
تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ،
عفو تو ، مهربانی تو ، و در یك كلام ... محتاج توام !
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانۀ ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانۀ دوست کجاست
بین نام من و تو، اندکی فاصله است
بین دست من و تو
فاصله بسیار است
بین احساس من و تو اما
ذره ای فاصله نیست
درک این جمله مرا می گوید:
می توان در گذر از سختی ها
یاوری را حس کرد
مطمئن بود و یقین پیدا کرد
که اگر فاصله را برداریم
من و تو
یک نفریم