من پذيرفتم که عشق افسانه است ...
من پذيرفتم که عشق افسانه است ...
اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ...
با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ...
از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ...
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ...
تلخي بر خوردهاي سرد را
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:
يادت بخير