







ما میان خنده ها رد می شدیم
در نگاه هم مجرد می شدیم
چشم ما آیینه را گم کرده بود
بوسه در گلدان تراکم کرده بود
ما شبیه بغض یگدیگر شدیم
مثل الماسی بر انگشر شدیم
باد رمزی زیر گوش غنچه گفت
روی ایوان دوستت دارم شکفت
دست بی فریادی من را بگیر
دوستت دارم بیا با من بمیر
.. از تو بیزام بد و آدم کش است
زندگی با دوستت دارم خوش است
دوستت دارم ببین این کوه را
زیر پا دریاچه اندوه را
صبح یک آیینه در چشمم شکست
ظهر روی خلسه ام قمری نشست
نور می بارد تو برگ گل بپوش
تشنه هستی دوستت دارم بنوش





خدایااااا
با تو هستم
مرا می بینی؟
صدایم را می شنوی؟
به یادم می آوری؟
من همانم
همان ابر بهاری که به درگاهت می بارید
همان آفتاب که از کین ستاره تا صبح می نالید
همان که همیشه با تو بود و تو با او
و چه تنها و بی کس بود وقتی با تو نبود
همان که شکستنش صدایی نداشت
که روزگار برایش روز تازه نداشت
می پنداشتم که دگر سپیده ای نخواهد بود
که دگر عشق در خیالم نخواهد آسود
وای...
وای که چه تلخ است کینه ی بی مهری ها
گویی که تو در آسمانی و من تنها
که تو با اویی و من برایت نا پیدا
روزگاران گذشت و باز دلم بی تابی کرد
این چشم باز هوای باریدن کرد
اکنون آمده ام
آمده ام که بگویم باز تنهای تنهایم
که مدت هاست کسی نکرده یادم
که شاید قصه ای نو برایم نوشته باشی
که بگویم من همانم
همان...
عاشق تر از همیشه


مهربانم به من بگو سفر به خیر برای من دعا کن
ای همیشه پناه من تو راهتو ز راه من جدا کن
نازنینم از این که هست شکسته تر نبوده ام زمانی
می روم من شکسته دل از آشیان مرا ز من رها کن
عشق تو تو قلبم تنها عشق زمین بود
من باید می رفتم چون سرنوشتم این بود
با عشق و احساس من بازی نکن عزیزم
قلبت رو با مرگ من راضی نکن عزیزم
ای مهربان عاشق ای قصه گوی هستی
ای تو بهانه ی من در گریه های مستی
بر لب خدانگهدار در دل امید دیدار
اشکم رو از گونه هام با دست خسته بردار
من می روم عزیزم عاشق تر از همیشه
یاد تو از دل من هرگز جدا نمیشه...






