زندگي همانند كتاب كهنه اي است كه
هر ورقش ازغم واندوه ودرد ومرگ مي گويد.
نمي دانم تو را چه بنامم؟
گل،اشك ،مرواريد؟
فقط اين را ميدانم تو را هرچه بنامم لايق تو و خوبيهاي تو نيست .
به چشمانت قسم
مي خواستم تورا خورشيد بنامم:
از روشنايي منتشرت ديدم كه خورشيد
سكه صدقه اي است كه تو هر روز صبح
از جيب شرقيت در مي آوري دور سر عالم مي چرخاني
و در صندوق مغرب مي اندازي.
مي خواستم تورا ابر بنامم:
از شدت كرامتت ديدم كه ابر دستمالي است.
كه تو با آن عرق هاي آسمانيت را از جبين مي ستري.
و بر پيشاني زمين هاي تب دار مي گذاري .
مي خواستم توراآسمان بخوانم:
از وسعت آبي نگاهت ديدم كه آسمان سجاده كوچكي است.
كه تو براي عبادت مدامت زير پا مي افكني .
مي خواستم تورا اقيانوس صدا كنم:
از بي كرانگي ات ديدم كه اقيانوس جرعه آبي است.
كه تو به لبهاي عطشناك زمين بخشيده اي.
مي خواستم تورا نسيم لقب دهم:
از لطف ومهربانيت ديدم كه نسيم فقط بازدم توست.
كه در فضاي قدسي فرشتگان تنفس مي كني
نمی دانم تو را چه بنامم ای دوست
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
درعصرهاي انتظار،
به حوالي بي کسي قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن
و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،
کناربيد مجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن!
مرا مي يابي .....
داش سام عليك
با اجازت روغن ماشينتو خالي كردم
به جاش خون جيگرمو ريختم
تا هر وقت استارت زدي
به عشقت بسوزم... ذت زياد
همونی که ....
باز شعرهای خوشکل مشکل نوشتی
دستت طلا
خیلی ممنونم