بنام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد .

گرانبها تر از اشک در دامن طبیعت هیچ نیست!!
تا گرانبهاترین چیزها را از انسان نگیرد!!
اشک به او نخواهد داد ........از من گرفت و به من داد .
رسوای دل
رسوای عالمی شدیم و دل هجران دیده ی خود را
در جفای بار سنگدل فراموشکار
چون شمع لرزان نیمه تمام نثار کردیم و
به مستی قطرات اشک از دیده فرو ریختیم،
تا شاید سازنده ی کائنات را دل بر این خلقت
عاجز تیره بخت بسوزد و طرحی نو بریزد.
رسوای عالمی شدیم و به مستی شکوه ها،از خالخ خود
آغاز نهادیم تا از فتنه های
فتنه انگیزش درس عبرتی گرفته
بر مشتی پوست و استخوان سخت نگیرد آتشی از
قطرات سوزان سرشک بر دیده
آنقدر روان ساختیم که شاید شعله های درخشانش
این جسم نحیف را بسوزاند و از غم و اندوه
یار سنگدلی آزادش سازد ولی افسوس
که :
(( او خفته است و چه داند که در غمش شب هجر
چگونه بر من شب زنده دار میگذرد ))
ز دست دیده به هر کجا که قدم میگذاریم
میان سیل اشکش چو مغروقینی که
امواج بی پایانی بر سرشان سایه بیفکند
در ظلمات ابدی فرو میرویم وه که این
فکر چه سرعتی دارد و چه مسافتی.
نه آن را در و پیکری باشد و نه بعد و پایانی ،
بی تامل بیاندیشید و بی دلیل بنویسید،
بی سبب نیست که گفته اند:
(( ز بسکه سر زده رفتی و آمدی ای فکر
تو خانه ی دل من کاروان سرا کردی ))
قسم
به جوانی ام به قلبم ... به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها...
به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت ...
به خدا ... به خاک پایت ... به نگاه خنده هایت ... به کبودی افق ها ...
به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا ...
به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم ...
توئی ... آخرین نگاهم ...
کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید
کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت
اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند
اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست
کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست