گویی همه راهها و روزنه ها را بر روی من بسته اند.
ولی نه، من بالاخره یک راهی پیدا می کنم،
راهی تا خود را از دست این زندانبانهای آخرالزمان برهانم.
نمی دانم ولی شنیده ام راهی هست تا بتوان خود را نجات داد.
می گویند پدر نسبت به فرزندش خیلی مهربان است
و من هم در این دنیا، تنها همین یک پدر را دارم،
پدری که یقین دارم مهربان ترین پدر دنیاست،
پدری که راه نجات مرا از زندان می داند؛
پدری که برایم دلسوزی می کند،
پدری که همانند انسانهای دیگر از پشت میله های زندان
تنها دستش را برایم تکان نمی دهد،
بلکه دستش را به دستم می رساند
تا مرا از دام میله های زندان برهاند.
پدرخوبم!
پدرمهربانم!
امشب دلم از همیشه بیشتر گرفته است.
قطرات باران چشمم،
از پشت پنجره دلم سایه اش
را بر روی صورت دلتنگم می اندازد
و سیاهی های قلبم را از لبه پنجره آن
به سمت حیاط خانه اش جاری می سازد.
کاش می شد این دلتنگی را نداشتم!
ولی نه، کاش، این دلتنگی مونس همیشگی ام می گشت،
می ترسم آخر این دلتنگی نیز برود.
و همان نوازش های خاطر گونه پدرم را نیز از دست بدهم،
باید هر طور شده کاری کنم که او بیشتر به من سر بزند،
بیشتر حال مرا بپرسد و این تنها یک راه دارد، آری،
من باید همیشه منتظر آمدن پدرم باشم.
تا آخرین لحظه عمرم ......