با تو هستم ای قلم!
تو ای همراه و ای همزاد من
سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سر نوشت
شعر هایم را نوشتی دست خوش
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟
خود نگفتی امشب از مهر و وفا مونس و یار و وفادارت شوم
خود نگفتی پا نهم در کلبه ات شمع پر نور شب تارت شوم
خود نگفتی بوسه ریزم بر لبت تا دو صد چندان گرفتارت کنم
با صدای گرم و شور انگیز خود صد هزاران فتنه در کارت کنم
خود نگفتی شعله بر جانت زنم با نگاه دیده افسونگرم
پیکر سرد تو را گرمی دهم در لهیب پرنیان پیکرم
خود نگفتی در فروغ ماهتاب شاعر ناکام کامت می دهم
ساغر و پیمانه را آماده کن شب بدست خویش جامت می دهم
نیمه شب نزدیک شد امید من سوختم در انتظارت سوختم
چشم های بی فروغ و خسته را حلقه سان بر حلقه در دوختم
نیمه شب نزدیک شد امید من نیست از پیمانه و جامت خبر
سوختم در انتظار اما نشد از تو و از وعده کامت خبر
ای نشسته در ضمیر من فراموشم مکم
با غم و درد فراموشی هم آغوشم مکن
زندگانی می کنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز وساز خویش خاموشم مکن
چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مکش
همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مکن
این دل درد آشنا را در شرار غم بسوزان
هر چه می خواهی بکن اما فراموشم مکن